- «من مسئول گلم هستم.»
- «آدمبزرگها، خودشان بهتنهایی چیزی نمیفهمند، ولی این برای بچهها ملالآور است که مرتب به توضیح دیگران گوش دهند.»
- «اگر کسی یک گوسفند درخواست کند، دلیل ایناست که او وجود دارد.»
- «روباه: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی!»
- اگه آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه

- «تصویر یک گوسفند را برایم بکش!»
- «روباه: جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردهای!»
- «چیزیکه بیابان را زیبا میکند، شازده کوچولو میگوید: چاهی است که جایی پنهان کردهاست.»
- «روباه گفت: الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار می کنم، آدمها مرا. همه مرغها عین هماند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت میگذرد ولی تو اگر منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.»
- «روباه گفت: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علفها مینشینی، من زیرچشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگوئی- چون کلمات سرچشمهٔ سوءتفاهمها هستند- عوضش میتوانی هرروز یکخرده نزدیکتر بشینی.»
- «روباه گفت: تو هنوز برای من پسربچهای بیش نیستی مثل صدهاهزار پسربچه دیگر و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من برای تو روباهی هستم شبیه به صدهاهزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود.»
- «شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی! روباه گفت: من روباه هستم. شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو. روباه گفت من نمیتوانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکردهاند. شازده کوجولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تأمل باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شدهای است یعنی علاقه ایجادکردن.»
- «شبانگاهان که بهآسمان پرستاره مینگری، آنها بهتو تعلق دارند، گوئی ستارهها میخندند، چون من روی یکی از آن ستارهها زندگی میکنم، روی یکی از آن ستارههای خندان. ستارهها فقط بهتو تعلق دارند، همان ستارههایی که میتوانند بخندند!»
- «شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآورم.»
- «روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است، از دیده پنهان است.»
- «فقط بچهها میدانند که در جستجوی چه هستند.»
- «من عاشق غروب خورشیدم. بیا باهم به غروب آفتاب نگاه کنیم.»
- «من مالک ستارگان هستم، جائیکه پیش از من هیچکس بهتصاحب آنها نیندیشیده بود.»
- «هرروز صبح پس از آمادهشدن باید سیاره را هم آماده کنی.»
- «یکنفر بهتنهایی هیچچیز نمیداند.»
- «من اگر ۱۵ دقیقه وقت اضافی داشتم، آرام آرام به طرف چشمهای میرفتم.»
- «آدمهای سیاره شما، پنجهزار گل را در باغچهای میکارند اما گلی را که میخواهند، آن میان پیدا نمیکنند...»
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یك دریچه كه از آن
به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم


هم بدان گونه که باد
در حرکتِ شاخساران و برگ ها،
از رنگ هایِِ ِ تو سایه یی شان باید
گر بر آن سَرَند
که حقیقتی یابند.
هم به گونه ی باد
- که تنها از جنبش ِ شاخ ساران و برگ ها –
و عشق
- کز هر کُناکِ تو-
باری دل در این برهوت
دیگر گونه چشم اندازی می طلبد...
شاملو


امروز
در اولین نگاه غیر رسمیم
ناتمامی قلبم بزرگ شد؛
و گرمی تن جفتم
به انزوای پوچ تنم راه نبرد.
یأسم، در شکاف گریبانش
به نقطهی پایان رسید:
"نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفته ای
تو فرو رفته ای"
تمام روز
رها شده همچون جسدی متورم بر آب،
به سوی دردناک ترین حقایق
و ژرف ترین بعد حماقتی "یک زن"
پیش میرفتم؛
و مهره های پشتم
از حس تلخ جدایی تیر میکشید.
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفته ای
تو فرو رفته ای"
از وبلاگ یه زن به آدرس http://yezan.blogfa.com/
در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشم هایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد.
تو را صدا کردم
در تاریکترین شب ها دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.
با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی
برای چشم هایم با چشم هایت
برای لب هایم با لب هایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
من با چشم ها و لب هایت
انس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانیم را
بازیافتم.
در من شک لانه کرده بود.
دست های تو چون چشمه ئی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره سال های نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهواره رؤیاهایم بود.
و لبخند آن زمانی، به لب هایم برگشت.
با تنت برای تنم لالا گفتی.
چشم های تو با من بود
و من چشم هایم را بستم
چرا که دست های تو اطمینان بخش بود
بدی، تاریکی است
شب ها جنایتکارند
ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم
و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم.
صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابی است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه دریاهاست
انسان سرچشمه دریاهاست.
شاملو
... قافیه یی که با هر واژه می آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
آزادی به بال ها می ماند
به نسیمی که در میان برگها می وزد
و بر گلی ساده آرام می گیرد.
به خوابی می ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی
به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و
دست های زندانی .
آن سنگ به تکه نانی می ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگ ها به پرنده گان.
انگشتانت پرنده گان را ماند:
همه چیزی به پرواز درمی آید.
از : اکتاویو پاز
ترجمه از : احمد شاملو

جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبیست . . .
روزی که تو به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید
که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است
بهانه ی زندگیم تولدت مبارک.
به مناسبت 2 آذر سالگرد تولد معلم بزرگ "عرفان برابری آزادی" دکتر علی شریعتی
*بی تو زندگی دشواراست ، بیتو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ... سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقدهدار ، بیتاب ... بی روشنی ... بیهوده ، منی بی تو یعنی هیچ *
ای آزادی ، چه زندانها برایت کشیده ام ! و چه زندانها خواهم کشید ... اما خود را به استبداد نخواهم فروخت ، من پروردهٔ آزادی ام ، استادم علی است ، مرد بیبیم و بیضعف و پر صبر ، و پیشوایم مصدق ، مرد آزاد ، مرد ، که هفتاد سال برای آزادی نالید . با من هرچه کنند ، جز در هوای تو دم نخواهم زد . اما ، من به دانستن از تو نیازمندم ، دریغ مکن ، بگو هر لحظه کجایی ؟ چه میکنی ؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم ، چه کنم ؟
برگرفته از خودسازی انقلابی،324

هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

اگه من انسان خوبی باشم اونوقت وعده بهشت نمی ده بهم! بهشت نسیه است
همینجا رو برام به بهشت تبدیل می کنه. نقد نقد!
چه خدایی دارم بخدا...
دلتنگي دارم. دل كه ميبندي، دلتنگي هم بي كه بفهمي، ميآيد همان نزديكيها مينشيند. حضور گاه به گاهي دارد اما تيز و عميق. وقتي نباشد، دلتنگي، هواي ابرآلودي است. زني با جامهاي بلند كه انگار كودكش تب دارد، همانقدر غمگين و رميده!
دلتنگي اين دفعه با يكي دو سال اخير خيلي فرق دارد. شبيه همان روزها و ماههاي اول است. پهلو به پهلوي عشق. كه دلش آغوش ميخواهد.-----------------------------
هیچ راهی نیست که شما در مقابل همسرتان پیروز شوید. یا هر دو برنده می شوید یا هردو می بازید .
فرانک پتیمن
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرأتم می بخشد
روشنم می دارد .
نیما یوشیج
تا نپنداری که حال مردم دنیا خوش است :
کی میل1 تر انگیزد روحی که حزین باشد
این جیره امروزت زین لحظه همین باشد
دستار به سر بستی نا خورده چنین مستی
بر خوان که بنشستی کاین حد شکرین باشد ؟
هر روز پیامی چند، شیرین خبری یا گند
بر سینه چه کوبی سنگ؟ دانی که ثمین باشد!
جام می و وام دی2 هر یک به کسی دادند
وان ثامن3 بی ضامن امروز چنین باشد
از شیخ شنیدستم دی ضامن آهو بود
چون کار به ما افتاد خود گیر ضمین باشد!
القصه گرفتارم کج گشته کمی بارم
تا بار نگردد راست شک کن که جز این باشد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
1- ایمیل
2- بانک دی
3- صندوق ثامن الائمه
تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره
رنگ چشمای تو بارون رو به یادم میاره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو مثل وسوسه شکار یک شاپرکی
تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای
تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو قشنگی مثل شکلهایی که ابرها می سازن
گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
اگه مردهای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنهنگاهم مي کني نم نم
سراپاي وجودم را
به آب عشق مي شويي
و مي گويي به من رازي
که اين مدت زچشمانت نفهميدم
نگاهم مي کني چشمت به مويم مي کشد دستي
تو از نسل کدامين نرگس مستي
که جز مستان کسي تعبير خوابت را نمي داند
مشو دلگير اگر گاهي سراغت را نمي گيرم
خيالم راحت عشق زلال توست
نباشم يا که باشم پيش چشمانت
دلم مست خيال توست
مال توست
نگاهم کن نگاهت را مگير از من
نگاهم کن که چشمانت
مرا حکم نفس دارد
اگر باور نمي داري
نگاهت را بگير از من
و مرگ آرزوهاي
نه چندان دور اين دل را
تماشا کن...
از دل افروز ترين
روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني
:
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي
شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا
ريخته بود .
من به ديدار سحر مي
رفتم
نفسم با نفس ياس
درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي
رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا،
بسراي .
اين دل افروزترين
روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر
جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر،
ماه، نسيم،
روح درجسم جهان
ريخته اند،
شور و شوق تو
برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك
تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي
بسته ست،
تا گشائي به نسيم
سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ...
من به دنبال
دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا
پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به
مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس
باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز
.
غنچه ها ميشد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از
دل دريا برخاست !
چون گل افشاني
لبخند تو،
در لحظه شيرين
شكفتن !
خورشيد
!
چه فروغي به جهان
مي بخشيد !
چه شكوهي
... !
همه عالم به تماشا
برخاست !
من به دنبال
دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي
كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم
آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت
خود، از ساحل دور
رو نهادند به
دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز
جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد
-
برگ ها باز شدند
:
ـ « ... يافتم !
يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد
و ،
گل افشاني لبخند
تو،
آراستمش
!
تار و پودش را از
خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس
و سحربافته ام :
««
دوستت دارم »» را
من دلاويز ترين شعر
جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است
!
دامني پر كن ازين
گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن
!
كه فشاني بر دوست
!
راز خوشبختي هر كس
به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم،
به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد
.
تو هم، اي خوب من !
اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف
جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به
ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را
از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با
من بسيار بگو
چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
از : سید حسن حسینی
آدمی که قهر میکند، میداند که کلمه وقتی زخم شد و نشست درست کنار بغض دلگیر آدم، سخت بشود جبرانش کرد یا کمرنگش حتی، برای همین سکوت میکند و یکجایی برای خودش آرام میگیرد، بیحرف، ترجیح میدهد که توی دلش حرف بزند، داد بکشد، حاضر جوابی هم بکند حتی، ولی آن بیرون کسی نشود. آدم که قهر میکند یعنی دلش میخواهد فرصت بدهد به خودش به آن دیگری که بعدتر کلماتی دیگر شاید پیدا کند که بشود مرهم این وقفهی افتاده میان دوستداشتنش و حضورش.
آدمی که قهر میکند به یک خاکریز، یک سنگر، یک سپر نیاز دارد که کمی آرام بگیرد، که کمی احساس امنیت کند، که دوباره بشود که چشم باز کند و بخندد و بگوید سلام.
اگر اینها نبود که صدایش را میانداخت پس سرش، با هرچه بلد بود و نبود میگزید و میرفت. آدمی که بیصدا قهر میکند میخواهد که بماند، که دوباره بخواهد، که دوباره خواسته شود وگرنه که رفتن را بلد است، خوب هم میداند که از کدام راه برود که پشت سرش هیچ نماند، هیچ نبیند. همین
پ ن: نمی دونم منبع و نویسنده این متن کیه، ولی خیلی احساس نزدیکی بهش دارم!
من
سال های سال مـُـردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟
از : قیصر امین پور
پیش اومده برای کشف یه بهونه چند تا کار دیگه رو اساسی خراب هم کردم بماند که اون وقتا از درون چی می کشم!
ولی درست کنارم، هستند که برای همون کار راحت ترین بهانه ها رو پیدا می کنند طوری که تو حق ناراحت شدن هم نداشته باشی.
به صحرایی
ما را
که تو منظوری
خاطر نرود جایی
عزیزم! سالگرد ازدواجمون رو به تو خوشبوترین گل زندگیم تبریک می گم. هر روز که میگذره احساس میکنم بیشتر عاشقت می شم و بیشتر می خوامت؛ تو هر روز برای من تازگی عروسی رو داری که 9 مرداد 89 توی اون باغ با لباس عروس هوس پریدن توی استخر داشت! همون عروسی که ماهیهای نبوده را میدید و لبخند میزد. امید وارم به هر چی دوست داری با هم برسیم و منو هم مثل همیشه لایق بهترین ها کنی. تو بهترین منی یادت نره هیچوقت.
راستی ممنون که منو سورپرایز کردی!
همیشه دوستت دارم
| عشق یعنی وقف کردن بی چشم داشت خویش! عشق یعنی خود را تماما بخشیدن
به این امید که عشق ما در معشوق عشق بیافریند. عشق عملی براساس ایمان و
اعتقاد است و او که ایمان و اعتقاد کمی دارد، از عشق نیز چیزی نمی داند.
عشق کامل عشقی است که هر آنچه دارد می بخشد و چیزی در مقابل طلب نمی کند.
مسلما این عشق با مسرت، آنچه را به او ارزانی می شود می گیرد، هر چه بیشتر
بهتر، اما هرگز تقاضای گرفتن آنرا نمی کند. زیرا اگر انتظاری نداشته باشی و
چیزی نخواهی هرگز فریب نمی خوری و مایوس نمی گردی. تنها زمانی که عشق
طلبکار می شود درد از راه می رسد. این عبارات بنیانی و ساده ای است، اما در عمل به واقع سخت و دشوار است. در میان ما آدمهای زیادی وجود ندارند که آنقدر با اعتماد باشند و در ازاء عشق بخشیدن، چشم داشتی نداشته باشند. جای تعجب نیست، از کودکی به ما آموخته اند که در برابر هر تلاش و کوششی در انتظار پاداشی باشیم. اگر کاری می کنیم طالب مزدی هستیم و گرنه دست از کار می کشیم. اگر نهالی می نشانیم، انتظار گل و میوه است و گرنه، نهال را بر می کنیم. اگر در برنامه ای وقت خود را سرمایه گذاری می کنیم در انتظار رضایت خاطری، یا تعریفی خواهیم بود، و گرنه از انجام دوباره آن سرباز می زنیم. در واقع انتظار پاداش، تنها انگیزه یادگیری است. اما عشق از مقوله دیگری است، عشق تنها وقتی عشق است که بی چشم داشت ارزانی شود. مثلاً نمی توانی اصرار داشته باشی کسی را که دوست می داری حتما عاشق تو باشد، حتی فکرش هم خنده دار است، با این حال به طور ناخودآگاه این راهی است که بیشتر مردم در آن زندگی می کنند. اگر به راستی عاشق باشی، چاره ای نداری جز اینکه به راستی مومن باشی، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست. اما هرگز اطمینان کامل و تضمینی وجود ندارد. اگر قرار باشد کسی برای عاشق شدن صبر کند تا از دریافت میزان عشقی مساوی مطمئن گردد، شاید ناگزیر باشد همه عمر در انتظار بماند. در واقع اگر کسی در قبال عشقی که ارزانی می کند، چشم داشت داشته باشد مسلما در پایان مایوس می شود، زیرا بعید است که خیلی از آدمها بتوانند همه نیازهای او را برآورده سازند، حتی اگر عاشق و شیدای او باشند! عشق ورزیدن یک انتخاب است! |
|
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدایِ بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
همسر عزيزم، مهربونم، گلم تو براي هميشه توي قلب مني
تولد مبارك عزيزم!تو زییاترین موهبت الهی بودی که در اين روز متولد شدی ! محبت رو میشه در پاکی نگاهت و صداقت رو در وجود مهربونت معنا کرد !! بازم میگم که : از صمیم قلب دوستت دارم


