تبليغاتX
زمزمه های من

زمزمه های من

روزمره

اگر پینک فلوید نبود من نمیدونم این روزهای سخت رو چه جوری میگذروندم .واقعا بخاطر موسیقی زیبای که به دنیا عرضه میکنید متشکرم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:18  توسط نورا  | 

من به زودی از اینجا میرم یک جای دیگه. دوستان وبلاگ نویسی که هویتشون واسه من محرزه اگه دوست داشتن خبر بدم ادرس جدیدو براشون بزارم.شرمنده اینجا یک جفت چشم خوشگل میاد سر میزنه که وجودش منو ناراحت میکنه .
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:56  توسط نورا  | 

من نورا بیست وهشت ساله مالک دوازده عدد دی و ی دی لاست هستم وبه زودی خودمو تو گل می پلکونم.دیگه مطمئن هستم که هویت حقیقیم رو نباید فاش کنم چون ابروم در این شهر میره پس از این به بعد سانسوری در کار نیست هیبیب هورررررااااااااا.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:58  توسط نورا  | 

بهانه های یک مرد کاملا ایرانی : اگر میخوای دوستت داشته باشم نباید ارایش کنی باید مثل مامانم لباس بپوشی.با هیچ کدوم از دوستات نباید رابطه داشته باشی اخه دخترهای خوبی نیستن ظاهرشون بده.اصلا من بهت گفتم تیپ شخصیت ما به هم نمیخوره .تو اهنگ سنتی دوست نداری و همش داری کانال فشن نگاه میکنی.توخیلی جلب توجه میکنی پس چراکسی این حرفها رو به من نمیزنه؟توی یک فضای فکری افسرده ولجن زده که زندگی کنی وقتی که برای خوشحال بودنت دنبال دلیل باشی وقتی که ذاتا ادم شکر گذاری نباشی چی جور ادمی میشی؟این ادمهایی که عاشق همدیگه هستند مگه چه شکلی هستند چه جوری حرف میزنند چقدر تحصیلات دارند ایا عین هم فکر میکنند ؟ایا توی همه مسایل نقطه نظرات یکسان دارند؟ایا دنبال دلیل برای ابراز محبت هستند؟چقدر پول دارند که احساس خوشبختی میکنند؟صورت هاشون چه شکلیه؟ماهی چند روز از هم دور میشن تاقدر همو بیشتر بدونند؟!!!من عشق میخوام یک عشق بی بهانه وصادقانه عشقی که درکنارش اعتماد جونه بزنه.من کیمیا میخوام من حقمه من لیاقتشو دارم اینو خوب میدونم ولی.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:55  توسط نورا  | 

چه جوری با این تورم کنار میاید نمیدونم ولی من واقعا موندم گوشت کیلویی نه هزارتومان به بالا پودر رختشویی هفتصد تومان تخم مرغ دویست تومات ماست کوچولو خامه دار هزارو نهصد کرایه تاکسی واژانس نگو ونپرس برنج چهار هزار تومان چای که کاملا قیمتش چهار برابر شده اصلا بیخیال تازه میگن بازم یک موج جدید تورم درراهه راستشو بگید چه جوری زندگی میکنید واقعا همه دارن صرفه جویی میکنن یا همه حسابی پول دارن که هیچکی صداش در نمیاد.بایه بنده خدایی رو چند روز پیش صحبت میکردم ایشون تازه از امریکااومدن باهم قیمت ها رو مقایسه میکردیم همه چیز اونور ارزونتر بود جز جون ادمیزاد .باور کنید همه چی ارزونتر بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:37  توسط نورا  | 

من به حقیقت معجزه ایمان اوردم خیلی دوست دارم کپی اندوسکوپی های اون عزیزمون که مریض بود رو اینجا به همه نشون بدم .یک توده بدخیم بزرگ با کلی عوراضی که داده بود تبدیل شده به هیچ .بعد ازمدت دوهفته همه چی از ازمایشات ناپدید شده. ایشون هیچ دارویی مصرف نکرده .دکتر گفته هیچی نمیتونم بگم واقعا نمیدونم چی شده.اون ادم برای همه ما عزیزتر شده چون میدونیم خدا بهش توجه خاص داره . ای ادم نابکاری که ای دی های یا هوی منو هک کردی الهی که خفه بشی اخه مگه من چه بدی در حقت کردم که اینکارو با من کردی .امیدورام که کامپیوترت جلوی چشات اتیش بگیره ونابود بشه.اخه من چی بهت بگم بچه شیطون.الهی که جز جگر بگیری .پ.ن: درباره بگیر بگیر های اخیر یک چیزهایی باید روشن کنم:اولا تقریبا توی تمام پاساژهای معروف تهران نیروهای لباس شخصی هست پس به نبودن ون ارشاد اعتماد نکنید مواظب باشید کلا. ثانیا صبح وشب ندارن تا مادامی که اون مکان دایره اونا هم هستند.تازه همراه بودن مامان وباباتون دردی از شما دوا نمیکنه میگیرن میبرن.تازه اگه اونارو هم وارد بازی کنید باهاتون لج میکنن.پس اگه گرفتنتون مثل یک دختر خوب باهاشون بریدوتعهد بدید همین.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:20  توسط نورا  | 

دیگه اصلا نمیتونم ناراحتیتو تحمل کنم عزیزکم. واقعا دیگه هیچی واسم مهم تر دیدن صورت شاد وخندونت نیست.خوشحال باش لطفا .
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:43  توسط نورا  | 

عزیزم بعد مدتها یک روز زیبا در کنار تو برام یک هدیه ارزشمنده که واقعا قدر تمام لحظاتش رو میدونم. خدایا شکر خیلی اقایی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:18  توسط نورا  | 

بابا طلا فروشیها چه خبره !ای مردهای زن ذلیل .کیف میکنم وقتی پشت ویترین های طلا فروشیها اون شکلی میبینمتون هاهاها.روزمون خیلی مبارکه.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:3  توسط نورا  | 

لطفا برای من دعا کنید لطفا اگه دعا کردن بلد نیستید برای من انرژی مثبت بفرستید اگه اونم بلد نیستید واسم حرفهای امیدبخش بنویسید لطفا هرکاری بلدید بکنید دیگه.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:7  توسط نورا  | 

عزیزترینم بهترینم تولدت مبارک.
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:54  توسط نورا  | 

من همه کارهای ماشینمو خودم انجام میدم .ماشین من که تازه خریدمش رینگهای خوشگلی داره که سلیقه خودمه ولی یکی از معضلات من همین ظاهر ماشینم شده هر جا که میرم ازم میپرسن ماشینم فروشیه یا نه کم کم تصمیم گرفتم یک برگه فروشی نیست پشت شیشه اش بزنم .امروز دیگه واقعا کلافه شدم .همین چشم مردم بود که باعث شد اون دزد لعنتی هفته پیش شیشه ماشینمو خورد کنه خواهر.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:2  توسط نورا  | 

ازشهرستانی بازی فامیلم حالم بهم میخوره .فامیل فقط به درد سیاهی لشگر تو عزاداریها میخوره همین.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:11  توسط نورا  | 

از وقتی پست قبلی رو نوشتم همه چیز یهو بهم ریخت. واقعا دعا قضا الهی رو برمیگردونه. جواب پاتولوژی او بنده خدا با توجه به تمام شواهد بدخیمی منفی شد ویک موج از امید وشادی در خانواده ما دمیده شد. اعتقاد به حق در یک همچین وضعیتی یک نعمت محسوب میشه. من هیچ وقت اینقدر بیقراری نکرده بودم .خدا به ما رحم کرد وقضاش رو بگردوند .به نظر من سلامتی بزرگترین نعمته وهمه ماها باید هرروز باید بابت داشتنش خدا رو شکر کنیم.فیلم سیکرت هم تو این قضیه خیلی به ما انرژی مثبت داد از کارگردانش متشکرم .دلم میخواد به همه مریض ها بغل مجانی بدم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:35  توسط نورا  | 

سلام دوباره. این مدت که ننوشتم بدترین دوران زندگیم بوده از همه لحاظ که شما فکر کنید الانم در یک بحران بسر میبریم (جمیع خانواده).یکی از نزدیکان دچار سرطان شده .چشم هام شده یک شکاف باریک.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:5  توسط نورا  | 

دیروز حال و حوصله درست وحسابی نداشتم سر کار نرفتم رفتم پیش دوستم ودعوتش کردم به نهار از بس که هردو مون خوشحال بودیم نتونستیم حتی یک پیتزا رو دونفری بخوریم توی اون هوای طوفانی رفتیم پارک طالقانی خیلی با صفا شده این پارک البته خلوت بودنش هم بر زیباییش میافزود ماهم کلی کیف کردیمو شاد شدیم بعد از کلی گپ وگفت تصمیم گرفتم باهاش به محل کارش برم اونجا ماشین لعنتیمو پارک کردم رفتم تو مطب دوستم تو مطبش یک لیزر تزیینی رو میزش بود منم هی سوییچو میزدم به اون وسیله نفرین شده که گفتم و از اون جایی که به من ارامش وتفریح نیومده وقتی که رفتم سوار ماشین شم میتونید حدس بزنید که چه بلایی سر ریموت اومده بود بله کار نمیکرد ومن بدبخت شدم خداراشکر که ماشینم درش با سویچ باز شد ملتم که فوضول کلی به مردم توضیح دادم که بابا این ماشین مال خودمه اژیرو نمیدونستم چه جوری قطع کنم رفتم الکتریکی میگه کار من نیست یک جوری چپ چپ به من نگاه کرد که من حساب کار دستم اومد رفتم از یه مسافر کشه درخواست کردم بیاد بالا سر ماشینم اونم با لبخند شیطتنت امیزی بر لب اومد واژیرشو قطع کرد ولی تمام راه چراخ خطرش چشمک میزد حالا ملت هی بوق میزنن هی اشاره میکنن که چراغات چشمک میزنه اخه به شماها چقدر اخه فضولید وای از این ادمها علاف وبیکار همین.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:49  توسط نورا  | 

 امروز بیست وهشت سالگیم تموم شد، امیدورام بقیه عمرم بهتر ولذت بخش تراز این چیزی باشه که تا حالا شده امسال لطف خیلی از دوستان واشنایان شامل حال من شد ومن خیلی شرمنده شدم چون روز تولد نود درصدشون رو نمیدونم از دیروز تا حالا سه تا کیک تولد قاچ کردم اینم کیک تولد محل کارمه بفرمایید. 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:18  توسط نورا  | 

بابا تهران چه جای بیخودی شده .بهترین تفریح ما که همانا پاساژ گردی بوده به دلیل وجود گشت ارشاد های فراوان از من ودوستانم گرفته شده. دیروز  تصیمیم گرفتیم کمی بگردیم وبا رفقا کمی خوش بگذرونیم ومحل این خوش گذرانی های ما جایی نبود جز حراجیهای موجود در سطح شهر ولی دریغ هر جا که رفتیم قیافه کریه این ون های سبز گشت ارشاد رو دیدیم دیگه جرات نکردیم از ماشین پیاده شیم،گفتیم ماشین سواری کنیم از ونک تا پارک وی بالا اومدیم سه عدد ون در حال گشت زنی دیدم پشیمون شدیم سر ماشینو کج کردیم رفتیم در منزل تمرگیدیم هی فحش دادیم هی ناسزا گفتیم در نهایتش خسته شدیم و ازهم خداحافظی کردیم این بود روز تعطیل ما.  
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:48  توسط نورا  | 

چند شب پیش رفته بودم یک کتاب زبان بخرم یک زوج جوان همزمان با من وارد کتاب فروشی شدند یکدفعه صاحب مغازه با دیدن اونهاباصدای بلند گفت:اینها دارن میرن امریکا ازشون بخواید دستشون رو سرتون بکشند، من تا چند ثانیه هی به دختره نگاه کردم هی اب دهنمو قورت دادم .من به شدت از رایتینگ ایلتزترسیدم  همش استرس دارم  که سر امتحان هیچ ایده ای به ذهنم نرسه.قبلا که نپخته تر بودم تو جمعهای خانوادگی انواع تزها واظهارنظرها بود که من بیان میکردم بعدازمدتی حالم از این خودنمایی بهم خورد والان خودمو تا حدی کنترل میکنم ولی الان که به قول معلممون باید بارش افکار (برین استورم)کنم تو مخم خشکسالی اومده ،واقعا مستاصل شدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط نورا  | 

امید دادن واقعا انقدرارزش داره که ادم بخاطرش دروغ بگه.همین دیگه تا میتونید الکی امید بدید پشیمون نمیشید من تضمین میکنم در نهایت نتیجه خوبی بدست بیاد.زود باشید.پ.ن:امروز تمام اقایونی که به من مراجعه کردند غیر از یک نفرشون که پزشک بود، ابرو برداشته بودن ،تصور کنید پنج عدد مثلا مرد،واقعا حالم بهم خورد .مرتیکه ابروش  از زنش باریکتر بود . چقدر ظاهر متهوع وزننده ای مردها پیدا کردند کجای دنیا اخه اینجوریه.زنهاشون شرمشون نمیشه ؟به عنوان یک زن از این تریبون نهایت انزجار خودم رو از این عمل وقیح اعلام میدارم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:37  توسط نورا  | 

ده روز دیگه من بیست و هشت سالگیم به اتمام میرسه.کم کم دارم طمع سی ساله شدن رو مزه مزه میکنم زیاد طعم شیرینی برام نیست ،حداقل تو ایران نیست .ترس دارم از بزرگ شدن توی همچین جامعه ای.  توی یک جامعه عقب افتاده انتظار همه از یک زن که در شرف سی ساله شدن هست ،چیز دیگریست . باید پخته رفتار کنی باید تمام هم وغمت تمام انرژیت بچه وشوهرت بشه باید خودتو فراموش کنی باید همه جا با دامن مشکی بلند وجوراب کلفت مشکی ظاهر بشی اصلا مشکی دیگه رنگ توئه ،شلوار جین مال جوون هاست لاک زدن دیگه  با بچه وشوهر نمیشه ،باید خانمانه لباس بپوشی،  دیگه زیباییت روبه افوله نباید زیاد جلوی آینه وایستی ،ارایش کردن دیگه واست قباحت داره اینکارهافقط واسه عروسیاست تازه روژتم باید اخر سر توتالار بزنی اخه دیگه توخانوم شدی اینا جلف بازیه و از تو گذشته،هیکل میلک هم دیگه بیخیال از همه زوایات کم کم گوشت قلمبه میزه بیرون ایرادی هم نداره دوروبرت هم که نگاه کنی اکثر هم سن هات همین جورین.وای از این مدل مزخرف زندگی ایرانی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:31  توسط نورا  | 

دیروز یک دوست وهم خوابگاهی رو بعد مدتی طولانی پیدا کردم .البته ایشون دارن میرن اونور اب.ایشون یک بچه مایه دار شمالی وشیطون به تمام معناست و تقریبا یک سال از ازدواجش گذشته . یک قسمت دیالوگ دیروز مادوتا .من: شوهرتو انگار خیلی دوست داری هی اسمشو میبری اون:نه اصلا، مرضیم بود دیدم بچه ساده وآرومیه گفتم خرش کنم اخه واسه استرالیا داشت اقدام میکرد مدرک تحصیلیش هم جز ام او دی ال  بود.حالا هم فایل نامبروم اومده میرم اونور اگه دیدم حقوقش بازم کمه ومنم برد قبول بشم حتما میپیچونمش.  پسره بدبخت تاحالا چهار میلیون خرج کرده .همه با هم کف میکنیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:28  توسط نورا  | 

دیروز شوهرخاله ام وبقیه افراد خانواده اش خانه ما دعوت بودند ایشون برای بردن پسرش به امریکا به ایران اومدن ودوشنبه هم میرن.راستش من واقای همسر باهم قرار گذاشتیم قضیه رفتن رو تا تاجاییکه میشه از فامیل مخفی نگه داریم.ما از اولش که تصمیم به ترک وطن گرفتیم به خاطر توهماتی که بقیه برامون پیش اوردن دور امریکا رو خط کشیدیم ،وضعیت خاله ام وبچه هاش که هشت سال منتظر بودن هم بی تاثیر نبود ولی دیشب یک کشف بزرگ کردیم این اقا یا همون شوهر خاله محترم همه رو این مدت پیچوندن وتقریبا یک دفعه همه چیز عیان شد، ایشون با احتمال خیلی بالایی اونجا تشکیل خانواده دادن ورفتن پسر خاله ام تو بهمن ماه پارسال وپیگیری های اون باعث رفتن بقیه شده وایشون هیچ غلطی جز دروغ گفتن نکردن .با زبون چرب ونرم وظاهر غلط انداز یک قوم روسرکار گذاشته.از دیگر مسایل مطرح شده سوال های سربسته من واقای همسر درباره مهاجرت به امریکا بود که خیلی جوابهای مفیدی گرفتیم ،پروسه رفتن به امریکا با مدارک تحصیلی وشرایط شغلی ما سخت نیست.امریکا کشوری هست که وارد شدن بهش مشکله ولی وقتی وارد بشی دیگه دیپورت نمیشی یعنی دولت شما رو اخراج نمیکنه پس یکی از راههای ساده ورود به امریکا گرفتن ویزای توریستی هست وبعد درخواست ویزای کار میکنی برای گرفتن ویزای توریستی  داشتن شغل دولتی وملک وهمسروفرزند وحساب بانکی در ایران کار رو خیلی اسون میکنه نه ایلتز میخواد نه مدرک تحصیلی مهمه،همسر بنده همه موارد رو غیر از فرزند داره.خلاصه ما وارد فاز جدیدی شدیم فعلا واسه ایلتز میخونیم بعد واسه ازمون ایلتز میریم انکارا ،انکارا از سفارت امریکا وقت مصاحبه میگیرم وبا یک تیر دونشون میزنیم تا اون موقع هم مدارک واطلاعات جمع میکنیم ودنبال مشاوره با یک وکیل خوب میگردیم.هزنیه رفتن پسر خاله ام به امریکا با ویزای کاربا وکیل امریکایی شش هزار دلار شده وهزینه هر جلسه مشاوره صدو پنجاه دلار بوده.  
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط نورا  | 

سلام بسی لذت بردیم از بی اینترنتی دراین پانزده روز.خوب بود ولی عالی نبود.اینم هفت سین با تاخیر.دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود.من واقای همسر شش روز را در ولایتمون با خانواده عزیزم گذروندیم بقیه روزهای تعطیل رو واقعانمی دونم چه کردم فکر کنم خوابیدم .در مجموع دیگه با ایران حالی نمیکنم ترجیح میدونم سفر رو تا اطلاع ثانوی تحریم کنم چون پول الکی خرج میشه وهیچ لذتی هم نمی بری.هوای ولاتمون افتضاح گرم بود همش هم خاک از اسمون میبارید رسما حبس شده بودیم.فقط یک روز خارج از شهر رفتیم.همه گفتن لاغر شدم ومن بسی کیف کردم از این کلام شیرین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:53  توسط نورا  | 

چرا میگن عید شما مبارک     دمب شما سه چارک؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:47  توسط نورا  | 

  این عطری که مشاهده میکنید بوی بهشت میده وکاملا باحال هوای عید سازگاره ،محشره،خداست،فوق العاده است .من رو رسما عاشق خودش کرده.بوش خنکه وموندگاریش عالیه.به تمامی کسانی که بوی خنک وگل دوست دارن پیشنهاد میشه.مارک واسم عطرessence of femine boss
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:50  توسط نورا  | 

برای دیروز از یک ماه قبل دوتا کارگر گرفته بودم که یکیش خیلی واسم مهم بود وتاکید کردم که حتما یکی از اون دونفر این خانم  باشه اما من که شانس ندارم.خانم صیغه یه اقای کراکی بودن که هفته قبل جسدشو تو جوی اب پیدا کردن وایشون رو برای شناسایی بردن وایشون به مدت یک هفته است که افقی روی تخت بیمارستان افتادن ومن هم رسما بدبخت شدم چون سرعت عملی که این سوپرزن داره هیژژژژژژ انسانی نداره.خلاصه یکی دیگررو جاش فرستادن .براورد من این بود که یک روز کامل واسه خونه نسبتا تمیز ما کافیه اما اشپزخونه فسقلی من پنج ساعت کار برد و چهار ساعت باقی مونده هم نفهمیدم این دوتا چه کردند ومن موندم ویک جیب خالی ویک خونه اش که فقط اشپزخونه اش تمیزه ویک اعصاب خورد.یکی از کارگرها خیلی پیر بود من سعی میکردم کارهای سبک رو به اون بدم ولی فقط گند میزد ودومی بیشتر وقتش صرف راست وریست کردن خرابکاری های اون بود به هرکدومشون هم در بدو ورود دوتا مسکن خارجی دادم که ناله نشنوم ولی از نیم ساعت دوم شنیدم ،انقدر هم منو سوال پیچ کردن که کفرم دراومد یک گالن هم چای خوردن، دوتا از وسیله هام روهم شکستن ، روی تابلو های تو دستشوییم پیرزنه اب ریخته وهمش باد کرده،تعجب نکنید من تو دستشویم پنج تا تابلو خوشگل دارم و خیلی هم دوستشون دارم  .تازه  وقتی خواستن برن باپررویی تمام عیدی هم خواستن.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:33  توسط نورا  | 

جدیدا زیاد میبینم که عکس بزرگ و اگهی فوت  این پسرهای جوون  که نمای نزدیک از صورتشون هست رو میچسبونن پشت شیشه ماشین ها.اخه واسه چی اینکار رو میکنین اعصاب ادمو به هم میریزید مگه ارامش و خوشی تو این خراب شده راحت بدست میاید که این مایه دق چسبوندید پشت شیشه تون .کاشکی پلیس زدن هر چیزی رو روی شیشه ماشین ها ممنوع میکرد.حالا هرچی امروز من از این ماشینه سبقت میگرفتم دو ثانیه بعد جلوم بود .من فحش ونفرین بود که زیر لبم زمزمه میکردم.گفتم الان چپ میشه بسکه نفرینش کردم.بابا وقتی خوش هستید عکس عروسی وتولدتون رو میچسبونید پشت شیشه تون؟ما ایرانیها فقط تو بدبختیامون بقیه رو شریک میکنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:34  توسط نورا  | 

امروز بعد از دوسال یکی از دوستام رو دیدم ایشون تنها موجود زنده ای هستند که من بعداز ازدواجم باهاش دوست شدم وبه خونشون دعوت شدم.از من ده سال بزرگتر هستند و ده سال هم هست ازدواج کردن ولی در چهار سال اخیر متوجه شدن که توانایی مادر شدن رو ندارن .بیچاره تلاش خیلی زیادی کرد ولی نشد .مادر همسر ایشون نیز در تمام این مدت سنگ تمام گذاشتند واز لحاظ روحی ایشون رو نابود کردن وامروز من فقط یک ادم مچاله شده و نحیف رو دیدم که از همه هم جنس هاش متنفر بود .مادر همسرشون دقیقا زمانی که ای وی اف(لقاح مصنوعی) چهارم !!!! رو ایشون تازه انجام داده بودن وچهارده روز به صورت یک جسم سلب بر روی تخت بیمارستان افتاده بودن به ملاقات ایشون اومده بودن وگفته بودن که خیلی از زنها میرن واسه شوهرشون زن میگیرن تا بچه دارشن .بقیه نزدیکان ایشون نیز توهمین مایه ها، مریض روانی هستن بیچاره انقدر مظلومه ، من دلم واسش کباب میشه ،زندگیش قشنگش ظرف این چند سال به جهنم تبدیل شده .واقعا چرا درصدروان پریشی وسادیسم در زنهای این جامعه انقدر بالاست؟تمام موهاش سفید شده بود ،پوستش چروک شده بودمیگفت یک ساله درهای خونشو به روی همه بسته،چرا چون بچه دار نمیشه ومردم هم نمیتونن جلوی زبونشون رو بگیرن وکنایه نزنن وازارش ندن .من نمیدونن چرا خانواده ها باید همیشه نتیجه ازدواج دو نفر رو ، تولید بچه بدونن .چرا خوشبختی وروابط نزدیک زن وشوهر وعشق وعلاقه ایجاد شده در زندگی مشترک حتما باید با ایجاد بچه تایید بشه؟چرا زندگی بدون بچه اینقدر برای همه عجیب وتاسف باره؟یک دفعه کانال دویچه وله داشت با یک زوج المانی درباره بچه دار شدن مصاحبه میکردخانمه حدودا چهل ساله بود در جواب گزارشگر گفت ما تصمیم گرفتیم بچه دار نشیم ،چون اقتصادی نیست وبچه خیلی خرج داره.حالا اگه این حرفو تو این مملکت بزنی وای به روزت ،انواع نصایح خردمندانه ملت رو میشنوی :اره تو بچه بیار خدا میرسونه ،هر که دندان دهد نان دهد ،روزی بچه اون بالاست،هرروز چند تافرشته روزی بچه رو مقدر میکنن!!!!واز این دست اراجیف وانواع مشابه دیگر که فراوان میشنویم و این قضیه واقعا برای من ازار دهندست.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:10  توسط نورا  | 

من یک سوال واسم پیش اومده ،اکثر مردها میگن از ارایش غلیظ خوششون نمیاد وبه نظرشون ظاهر بدون ارایش خیلی دلنشین تره ،پس چرا هرجایی که یک زن بزک کرده وخوشگل هست تمام کله های مردها به اون سمت متمایله همه نگاهها هم حاکی از تاییده!!!!!!.بابا ما که خر نیستیم زورتون میاد زنتون خوش اب ورنگ بشه باید مثل امل ها باشیم که شمابزرگواران غیرتون بالا نزنه، ارامش دارید وقتی قیافه مثل روح مارو میبینید .باید مثل ماماناتون که سالی یکبار ،عید تا عید رژ لب بیست سال پیششون از تو در یخچال برمیدارن رو لپشون میمالن!!!باشیم.اه اه اه شما مرد خیلی حسودید.میگید از رقص تو جمع خوشتون نمیاد ولی حالا میرید یه مهمونی یک داف اون وسط برقصه وقت شام هم به یک بهانه ادمو میپیچونید،پلک نمیزنید  .اره جون خودتون شما بدتون میاد .
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:29  توسط نورا  |